توحید .:. آثار و مقالات رضا صنعتی

توحید .:. آثار و مقالات رضا صنعتی

در بخشی از مطالب این سایت به بیان تاریخ شهرستان کازرون (به ویژه تاریخ معاصر آن) پرداخته شده است. این از آن روست که هم نویسنده اهل کازرون است و هم اثر در حال نگارش وی به موضوع «انقلاب اسلامی در کازرون» اختصاص دارد.

آخرین نظرات

یه گنجشک تو صحرا داشت دونه جمع می‌کرد، یه خار رفت تو پاش.

آگنجشکه فوری پر زد و رفت و رفت و رفت تا رسید به‌یه دکان نونوائی، خار را داد به‌نونوا و به‌اش گفت:

«- میرم مسجد نماز کنم
پیش خدا نیاز کنم
عقدهٔ دل رو واز کنم،
خارمو به‌هیچ کس ندی‌ها!»

و رفت به مسجد.

وقتی که برگشت، نونوا گفت:

«- خارت افتاد تو تنور، سوخت»

گنجشکه دور و ور تنور پرید و گفت:

«- این ور تنورت میجکم
اون ور تنورت می‌جکم
تنور نونت ور می‌جکم!

و تنور نونوا را ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت تا رسید به‌یه پیرزن که داشت گاوشو می‌دوشید. تنوره رو به پیرزن سپرد و گفت:

«- میرم مسجد نماز کنم
پیش خدا نیاز کنم
عقدهٔ دل رو واز کنم،
تنورو به‌هیچ کس ندی‌ها!»

پیرزن تنورو قایم کرد و وقتی گنجیشکه برگشت، به‌اش گفت:

«- پام خورد به‌تنور، تنور شیکست!»

گنجیشکه دور و ور پیره‌زن پرید و گفت:

«- این ور گابت می‌جکم
اون ور گابت می‌جکم
گاب تورو ور می‌جکم!»

وگاو پیرزن را ورداشت و پرید، رفت و رفت و رفت، تا رسید به‌یه خونه‌ئی که توش عروسی بود. داد زد:

«- میرم مسجد نماز کنم
پیش خدا نیاز کنم
عقدهٔ دل رو واز کنم.
گابمو به‌هیچ کس ندینا!»

اینو گفت و رفت. وقتی برگشت، گاوه‌رو کشته بودن و خورده بودن. گنجیشکه هم که اینو فهمید، دور و ور عروس پرید و گفت:

«- این ور عروست می‌جکم
اون ور عروست می‌جکم
عروستونو ور می‌جکم!»

اینو گفت و عروسو ورداشت و پرید. رفت و رفت و رفت، تا رسید به‌خونهٔ حاکم و به‌حاکم گفت:

«- میرم مسجد نماز کنم
پیش خدا نیاز کنم
عقدهٔ دل رو واز کنم.
خارم سوخت
تنورم شیکست
گابمو خوردن،
عروسو به‌هیچ کس ندی‌ها!»

حاکم از عروس خوشش اومد و فرستادش به‌اندرون.... وقتی آگنجیشکه برگشت و از قضیه خبردار شد، رفت نشست لب بون. حاکم به‌اش گفت:

«- گنجیشگک آشی‌مشی!
لب بون ما، مشی
بارون میاد، تر میشی
برف میاد، گندله میشی
می‌افتی تو حوض نقاشی!»

گنجیشکه که اینو شنید، خسته و عاصی رفت به‌ناقاره خونه، شروع کرد به‌ناقاره زدن و خوندن که:

«- دیمبول و دیمبول ناقاره
حاکم عرضه نداره!
دیمبول و دیمبول ناقاره
حاکم عرضه نداره!»

خوند و خوند و خوند، تا خسته شد و پر زد و تو آسمون آبی، مث ستاره‌ئی گم شد...

به‌روایت: حسن حاتمی

کتاب هفته، سال اول، شماره 2 (کتاب کوچه)، 29 مهر 1340

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">